تنهايي نيچه
تنهايي نيچه در پس آن الفاظ ساده و غريب نهفته است. اوج تنهايي او در اين عبارت قابل لمس است:
‹‹من مي توانم نغمه اي بخوانم و مي خواهم آن را بخوانم. گرچه در خانه خالي تنها هستم. بايد آن را براي شنيدن خود بخوانم(۱).
پيش رس بدنيا آمدگان به واسطه آنكه ‹‹هنوز زمانه آنها فرا نرسيده است›› ناگزير در دنياي امروز مي درخشند و تا آينده هاي تاكنون پيش بيني ناشده كشيده مي شوند تا شايد آيندگان را روشني بخشند. گاهي نيز برق انديشه هايشان پيش از اصابت كمانه مي شود و در سرزميني كه بدان تعلق مادر زاد ندارند، زمين گيرشان مي سازد.
نيچه با تمام آگاهي و درك خود از كج فهمي و عدم آگاهي ديگران( اينكه او را نمي فهمند و هنوز زمانه اش فرا نرسيده است) در جستجوي كسي بود كه او را درك كند، كه او را بفهمد. او در پي چيزي، كسي و انديشه اي بود كه او را باز نمايد و در آينه آن خود را ارزيابي كند. كه در نهايت هرگز چنين كسي را نيافت
‹‹تا كنون هيچ كس به دنبال ستيز با من نبوده است، سكوت اختيار مي شود، با احتياطي غم افزا در آلمان با من رفتار مي شود(۲).
بلكه
‹‹هيچ كس در آلمان دفاع از نام مرا در مقابل سكوت احمقانه اي كه در زير آن مدفون شده مسئله وجداني خويش نساخته است... در مورد من نيز آلماني ها بار ديگر به هر ترفندي متوسل خواهند شد تا از سرنوشتي عظيم، يك موش بيرون كشند. تا كنون با من كنار آمده اند، ترديد دارم در آينده بهتر از اين كنند(۳)با اين حال نيچه نه تنها شخصا در مقام يك آلماني در ميان آنها تنهاست و فهميده نمي شود بلكه آثار و نوشته هايش نيز مطلقا در ميان ‹‹انسان امروزي›› فهميده نمي شوند.
‹‹ آثاري كه گوته اي، شكسپيري هرگز حتي براي لحظه اي نمي دانسته چگونه در اين احساسات شديد و تنهايي عظيم نفس بكشد... شاعران وداها كاهناني هستند كه حتي ارزش باز كردن بند كفش هاي زرتشت را ندارند(۴)
نيچه در همان عصر امتيازهاي خود را در مقام يك نويسنده مي شناسد و مي گويد:
‹‹در موارد منفرد به من القا شده تا چه حد خو گرفتن به نوشته هاي من سليقه را ‹‹نابود›› مي كند... اما فردي كه از راه تعالي خواست و اراده با من خويشي دارد با مطالعه آثار من، وجد واقعي فراگيري را تجربه مي كند: زيرا من از اوج هايي مي آيم كه هيچ پرنده اي هرگز به آن پرواز نكرده است و مغاك هايي را مي شناسم كه هيچ پايي بدان راه نيافته است(۵)
و از همين روست كه سال ها بايد بگذرد تا نوشته هاي نيچه خواندني شوند. نيچه با طنزي تلخ و نيشدار به اين مسئله مي پردازد كه
‹‹ براي اينكه خواندن را به مرتبه هنر برسانيم بايد نخست استعدادي را كه امروزه بيش از همه استعدادهاي ديگر فراموش كرده ايم دوباره بدست آوريم – و از همين رو هنوز سال ها بايد بگذرد تا نوشته هاي من خواندني شوند - استعدادي را كه تقريبا مستلزم داشتن طبيعت گاو است و به هر حال مطلقا در ‹‹انسان امروزي›› نيست: غرضم استعداد نشخوار كردن است(۶)
‹‹ براي نمونه زرتشت من در حال حاضر هنوز در جست و جوي آن هاست - افسوس! هنوز بايد مدت درازي به جست و جويش ادامه دهد! فرد بايد شايستگي سنجش او را داشته باشد... و تا آن زمان كسي پيدا نخواهد شد تا هنري را كه در اين جا به هرز رفته، درك كند(۷)
با اين حال نيچه به معناي متعارف تنها نبوده است، دوستاني داشته است لكن او هرگز همدمي كه عميقا او را درك كند، كه او را بفهمد نيافت و از همين رو از پس هر آشنايي كوتاه كه در مرحله آغازين بسيار مطلوب مي نمود، جدائي نا مطلوبي در پي داشت.
‹‹ تنهايي هفت پوست دارد، هيچ چيز نمي تواند از ميان آنها بگذرد. انسان مردم را مي بيند، به دوستانش خوش آمد مي گويد: دلتنگي جديد، هيچ نگاهي خوش آمد گويانه نيست(۸)
ريچارد واگنر موسيقي دان مشهور آلماني از جمله دوستان صميمي نيچه محسوب مي شد كه هرچند ‹‹ بر فراز آسمان آندو ابري گذر نكرد›› اما واگنر در مقام ‹‹مشاور كليسايي›› رنگ هاي متفاوتي از خود نشان داد. به مسيحيت ارزش اخلاقي و زيبايي داد و نقايص فلسفي آن را در نظر نياورد. از همين روي نيچه از او كناره كرد.
رسالت نيچه او را به تنهايي و انزوا كشيد، در حالي كه او نيز انساني بود كه مشتاق روابط گرم و همدلانه با روشنفكران همسان خود بود. اين تنش پايدار مايه فشار روحي بزرگ و رنجوري او مي گشت. با اين حال نيچه با احترام از كنار واگنر، بوكهارت و اوربك مي گذرد و نسبت به آن ديگر از دوستانش مي گويد:
‹‹ در ميان آشنايانم چندين جانور آزمايشي دارم كه واكنش هاي متفاوت، به شكل آموزنده اي متفاوت، نسبت به نوشته هايم را بر من آشكار مي سازند. كساني كه نمي خواهند كاري با دورنمايه آنها داشته باشند. به اصطلاح دوستانم... اشخاصي كه مطلقا و تا مغز استخوان دروغگو هستند. هيچ نمي دانند كه با اين كتاب ها چگونه برخورد كنند – در نتيجه آنها را به همان سان مادون خود مي بينند...(۹)
‹‹اين گونه كتابها همچون آئينه اند، اگر خري به آئينه نگاه كرد نبايد انتظار داشت كه صورت فرشته در آن ظاهر شود(۱۰).
‹‹گوسفندهاي شاخدار در ميان آشنايانم، صرف آلماني ها اگر بشود گفت، به من مي فهمانند كه همواره با من هم عقيده نيستند. هر چندگاهي هستند...اين گفته را حتي در مورد زرتشت هم شنيده ام... سرانجام: نمي دانم چگونه مي توان به فردي كه تنها با او در نهايت سخن مي گويم چيزي بهتر از آنچه زرتشت گفته است، بگويم(۱۱).
نيچه به دختر جوان روسي بنام ‹‹لو فان سالومه›› علاقمند بود. اگر سالومه پاسخ مثبتي به عشق نيچه مي داد، شايد زندگاني نيچه به گونه اي ديگر رقم مي خوردو از تندي بيانش مي كاست. نيچه از سوي دختر محبوبش نيز فهميده نمي شود. او مي گويد در مغز نيچه افكار تند و انديشه هاي غريب و نا مانوسي مي لولند كه براي راه عادي زندگي كردن خطرناك است. پس از اين نيچه در تنهايي مفرطي مچاله مي شود و طي نامه اي مي نويسد:
‹‹خيالبافي هاي من به حال شما چه فرقي مي كند؟ حتي حقيقت گويي هاي من براي شما اهميتي نداشته است. دلم مي خواهد به اين فكر كنيد كه مي ديوانه اي دچار سردرد هستم كه از زور تنهايي به جنون مبتلا شده ام(۱۲).
نيچه مشكل تنهايي را نيز در محيط و مكان زندگي داشت. گاهي مكان و محيط اقليمي نيز او را درك نمي كند. او همچون پرنده اي زمين را به پر پرواز خود دارد و از مكاني به مكاني ديگر است تا در محيط و مكاني كه بتواند در مماشات انديشه اش زنگي كند و يا در زندگاني انديشه ورزد.
نيچه صريحا اعلام مي كند كه اساسا من آلماني نيستم بلكه به آلمان تحميل شده ام:
‹‹ آب و هواي آلمان به تنهايي كافي است كه روده هاي قوي و حتي قهرماني را مايوس سازد. افي ست تا نابغه را به چيزي متوسط، چيزي ‹‹آلماني›› تبديل كند››.
نيچه سياهه اي از اماكني را كه در آن مردان بزرگي بوده اند را ارائه مي كند:
‹‹ از جاهايي كه هوش، پالايش، شرارت، جزيي از خوشبختي است. جاهايي را كه نوابغ الزاما خانه خويش ساخته اند. تمامي اين اماكن از هواي خشك و عالي برخوردارند: پاريس، اورشليم، آتن – اين نام ها چيزي را ثابت مي كند: نابغه،توسط هواي خشك و آسمان صاف شرطي مي شود- به بيان ديگر توسط سوخت و ساز سريع، امكان رساندن مكرر كميت هاي بالا و حتي عظيم انرژي به خويش(۱۳).
و دست آخر اينكه براي درك نيچه بايد شرايطي كاملا مشابه خود او داشت: داشتن يك پا فراسوي زندگي
۳- آنك انسان، ترجمه رويا منجم، انتشارات فكر روز، ص ۱۹۲
۴- آنك انسان، ترجمه رويا منجم، انتشارات فكر روز، ص ۱۶۶
۵- آنك انسان، ترجمه رويا منجم، انتشارات فكر روز، ص 111
۶- ويژه هاي كتاب زمان (قطعه از نيچه) ص ۴۳
۷- آنك انسان، ترجمه رويا منجم، انتشارات فكر روز، ص ۱۱۴
۸- آنك انسان، ترجمه رويا منجم، انتشارات فكر روز، ص ۱۶۵
۹- آنك انسان، ترجمه رويا منجم، انتشارات فكر روز، ص ۱۱۲
۱۰- تاريخ فلسفه، ويل دورانت، ترجمه عباس زرياب خويي، ص ۲۷۶
بي نظيرترين انديشه ها گفتمان ها در گرايش هاي فلسفه ادبيات كلاسيك و مدرن ايران و آلمان و هر آنچه كه لحظاتي ما را تا ژرفاي انديشه فرو مي برد و از خود بي خود مي كند.