كندوكاو در آراي‌ سهرودي‌(۱)

هم‌ زمانه‌ ابن‌ رشد(برگرفته‌ از اثر استاد ابراهيمي‌ دنياني‌)
5-1- در ميان‌ فلاسفه‌ و متفكّران‌ ايراني‌ و اسلامي‌ شيخ‌ شهاب‌الدين‌ سهروردي‌ ، از موقعيّتي‌ خاص‌ و يگانه‌ برخوردار است‌. مقارن‌ ايامي‌ كه‌ وي‌ به‌ سير آفاق‌ و انفس‌ اشتغال‌ داشت‌، ابن‌ رشد در مغرب‌ جهان‌ اسلام‌ به‌ دفاع‌ از مقام‌ فلسفه‌ برخاسته‌ بود و سرسختانه‌ در اين‌ راه‌ كوشش‌ مي‌نمود. كوشش‌ ابن‌ رشد در اين‌ راه‌ هنگامي‌ انجام‌ مي‌پذيرفت‌ كه‌ موقعيت‌ فلسفه‌ در اثر ضربه‌هاي‌ سخت‌ و سنگين‌ مخالفان‌ آن‌، در معرض‌ خطر جّدي‌ قرار گرفته‌ بود. اين‌ ضربه‌هاي‌ سخت‌ و مؤثّر به‌ دست‌ كسي‌ بر پيكر فلسفه‌ وارد آمد كه‌ علاوه‌ بر تصّدي‌ دانشگاه‌ بزرگ‌ نظاميّه‌ در بغداد، عنوان‌ روحاني‌ «حجة‌الاسلام‌» بودن‌ را نيز در جهان‌ اسلام‌ به‌ خود اختصاص‌ داده‌ بود. مخالفت‌ و خصومت‌ با فلسفه‌ يك‌ پديده‌ي‌ بي‌سابقه‌ نبود؛ علّت‌ آن‌ نيز امري‌ واحد به‌ شمار نمي‌آمد. در نيمه‌ي‌ دوم‌ قرن‌ سوم‌ و آغاز قرن‌ چهارم‌ ابوالحسن‌ اشعري‌ مخالفت‌ خود را با فلاسفه‌ آغاز كرد، و سپس‌ ابوبكر باقلاني‌ و امام‌الحرمين‌جويني‌ نيز راه‌ او را ادامه‌ دادند. ابوحامد محمد غزالي‌ كه‌ شاگرد ممتاز و برجسته‌ي‌ امام‌ الحرمين‌ جويني‌ است‌ با طريقه‌ي‌ سلف‌ خويش‌ ناآشنا و بيگانه‌ نبود. 

غزالي‌ اشعري‌ نبود!
2-5- محمداقبال‌ لاهوري‌ بر اين‌ عقيده‌ است‌ كه‌ غزالي‌ در زمره‌ اشاعره‌ نبوده‌ ولي‌ مذهب‌ اشعري‌ را براي‌ عموم‌ مردم‌ شايسته‌ و مناسب‌ مي‌دانسته‌ است‌. مطابق‌ نوشته‌ي‌ شبلي‌ ، غزالي‌ معتقد بود كه‌ سّر ايمان‌ را نمي‌توان‌ مكشوف‌ كرد. به‌ همين‌ دليل‌ خواستار ترويج‌ الهيات‌ اشعري‌ شد و با ابرام‌ فراوان‌، شاگردان‌ بلافصل‌ خود را از انتشار تفكّرات‌ خاص‌ خود بر حذر داشت‌. (1) اعّم‌ از اينكه‌ سخن‌ اقبال‌ برپايه‌ و اساسي‌ استوار باشد يا نه‌، در يك‌ چيز نمي‌توان‌ ترديد داشت‌، و آن‌ اين‌ است‌ كه‌ مخالفت‌ غزالي‌ با فلاسفه‌ از نوع‌ مخالفت‌ اهل‌ كشف‌ با آنان‌ نبوده‌ و بيشتر بر قياس‌ جدلي‌ مبتني‌ مي‌باشد. در تاريخ‌ تفكّر اسلامي‌ كسي‌ را نمي‌شناسيم‌ كه‌ در مخالفت‌ و معارضه‌ي‌ گستاخانه‌ با فلاسفه‌ همسنگ‌ و هم‌ پايه‌ي‌ غزالي‌ به‌ شمار آيد. 

اول‌ «مقاصد»، سپس‌ تهافت‌
3-5- غزالي‌ فقط‌ مّدت‌ سه‌ سال‌ به‌ مطالعه‌ و تحقيق‌ در آثار فلاسفه‌ پرداخت‌ و سپس‌ براي‌ اينكه‌ آگاهي‌ خود را در اين‌ باب‌ اثبات‌ نمايد كتاب‌ « مقاصد الفلاسفه‌ » را به‌ رشته‌ي‌ تحرير در آورد. وي‌ چون‌ از كتاب‌ «مقاصد الفلاسفه‌» فراغت‌ يافت‌ به‌ تصنيف‌ كتاب‌ «تهافت‌ الفلاسفة‌» دست‌ زد، و در مورد بيست‌ مسئله‌ از مسائل‌ اساسي‌ به‌ ابطال‌ نظريه‌ي‌ فلاسفه‌ پرداخت‌. غزالي‌ در آغاز قرن‌ ششم‌ به‌ سال‌ ۵۰۵ هجري‌ زندگي‌ پر ماجراي‌ خود را بدرود گفت‌، وي‌ در هنگام‌ وفات‌ پنجاه‌ و چهار سال‌ بيشتر نداشت‌. طغيان‌ و قيام‌ غزالي‌ عليه‌ فلاسفه‌ حادثه‌اي‌ نبود كه‌ به‌ طور خلق‌ الساعة‌ در لوح‌ انديشه‌ي‌ وي‌ پديدار گشته‌ باشد. 

آنچه‌ اين‌ پرخاشگري‌ را به‌ وجود آورده‌ بود، سلسله‌اي‌ از علل‌ و عوامل‌ را بايد نام‌ برد كه‌ در متن‌ تاريخ‌ جامعه‌ي‌ اسلامي‌ ريشه‌ داشت‌. از سوي‌ ديگر تفكّر فلسفي‌ نيز در نهاد بشر ريشه‌ دارد و انسان‌ نمي‌تواند نسبت‌ به‌ جستجوي‌ عقل‌ براي‌ يافتن‌ حقيقت‌ بي‌تفاوت‌ بماند. به‌ همين‌ جهت‌ حمله‌هاي‌ تند غزالي‌ بر فلسفه‌، بي‌پاسخ‌ نماند و ديري‌ نپاييد كه‌ ابن‌ رشد كتاب‌ «تهافت‌ التهافت‌» را در رد كتاب‌ «تهافت‌ الفلاسفه‌ي‌» غزالي‌ به‌ رشته‌ي‌ تحرير در آورد. از برخي‌ قرائن‌ مي‌توان‌ دريافت‌ كه‌ كتاب‌ «تهافت‌ التهافت‌» محصول‌ دهه‌هاي‌ آخر عمر ابن‌ رشد بوده‌ و اين‌ دوره‌ دوران‌ پختگي‌ و كمال‌ فكري‌ وي‌ به‌ شمار مي‌آيد. 

دو رويداد مهم‌ فلسفي‌ با فرسنگها فاصله‌
4-5- مي‌توان‌ گفت‌ درست‌ مقارن‌ همان‌ ايامي‌ كه‌ ابن‌ رشد در مغرب‌ جهان‌ اسلام‌ از فلسفه‌ دفاع‌ مي‌كرد و موضع‌ فلاسفه‌ي‌ مشّائي‌ را تثبيت‌ مي‌نمود، در مشرق‌ اسلامي‌ فلسفه‌ي‌ ديگري‌ در حال‌ تكوين‌ بود كه‌ با فلاسفه‌ي‌ مرسوم‌ فرسنگها فاصله‌ دارد؛ اين‌ فلسفه‌ نوعي‌ انديشه‌ و نحوي‌ از شهود است‌ كه‌ آن‌ را حكمت‌ اشراقي‌ نام‌ نهاده‌اند. مُبدع‌ اين‌ فلسفه‌ و مبتكر اين‌ مكتب‌ در دوره‌ي‌ اسلامي‌ جز شهاب‌الدين‌ سهروردي‌، شخص‌ ديگري‌ نمي‌باشد. آنچه‌ در اين‌ فلسفه‌ اهميّت‌ دارد آن‌ چيزي‌ نيست‌ كه‌ در فلسفه‌ي‌ مشّائي‌ داراي‌ اهميّت‌ است‌، بالعكس‌ آنچه‌ در اين‌ فلسفه‌ بي‌اهميّت‌ است‌ ممكن‌ است‌ در فلسفه‌ي‌ مشّائي‌ داراي‌ اهميّت‌ بسيار باشد. در نظر سهروردي‌ ارسطو محور فلسفه‌ نيست‌ زيرا فلسفه‌ جستجوي‌ حقيقت‌ است‌ و حقيقت‌ به‌ تعليمات‌ ارسطو محدود نمي‌باشد. 

اساطير هم‌ مهم‌اند!
5-5- افق‌ ديد و منظره‌ي‌ شهود سهروردي‌ بسيار وسيع‌ و گسترده‌ است‌. به‌ عقيده‌ي‌ وي‌، انس‌ پيشينيان‌ با واقعيّت‌ و درك‌ آنان‌ از حقيقت‌ بيشتر و روشن‌تر از متأخّران‌ مي‌باشد. در برخي‌ از كلمات‌ قصار يا جمله‌هاي‌ كوتاهي‌ كه‌ از قدما به‌ ارث‌ رسيده‌ معاني‌ بزرگي‌ نهفته‌ است‌ كه‌ درصدها كتاب‌ و دفتر متأخران‌ نظير آن‌ را نمي‌توان‌ يافت‌. برخي‌ از سخنان‌ پيشينيان‌ صورت‌ رمز داشته‌ و همواره‌ از يك‌ حقيقت‌ پنهان‌ و راز مستور حكايت‌ مي‌نمايد. به‌ همين‌ جهت‌ است‌ كه‌ اساطير و افسانه‌هاي‌ كهن‌ نيز داراي‌ اهميّت‌ بسيار مي‌باشد، اهميت‌ اساطير از اين‌ جهت‌ است‌ كه‌ مبدء افكار و عواطف‌ آدمي‌ است‌، و اميدها و آرزوها و همچنين‌ ترسها و محبتّهاي‌ او را معلوم‌ مي‌كند. به‌ همين‌ مناسبت‌ است‌ كه‌ با فلسفه‌ نيز ارتباط‌ نزديك‌ دارد. عهد باستان‌، صحرايي‌ است‌ بي‌كران‌ كه‌ در ميان‌ آن‌ نشانه‌هايي‌ از گذشته‌ي‌ بسيار دور دوران‌ كهن‌ مشاهده‌ مي‌شود. 

۲۵۰۰سال‌ فلسفه‌ و انسان‌ از ديدگاه‌ هگل‌ و ياسپرس‌
6-5- دو هزار و پانصد سال‌ است‌ كه‌ تاريخ‌ فلسفه‌ به‌ صورت‌ كوششهاي‌ منظّم‌ فكري‌ آغاز شده‌ است‌. ولي‌ سالها پيش‌ از آن‌ نيز فلسفه‌ در شكلهاي‌ افسانه‌اي‌ و به‌ صورت‌ اسطوره‌ وجود داشته‌ است‌. هگل‌ فيلسوف‌ معروف‌ آلماني‌، بر اين‌ عقيده‌ است‌ كه‌: «تجلّي‌ ذات‌ خدايي‌ در مسيح‌، آغاز عصر مطلق‌ تاريخ‌ جهاني‌ به‌ شمار مي‌آيد. عصري‌ كه‌ عقل‌ مطلق‌ در آن‌، آرام‌ آرام‌ ولي‌ آگاهانه‌ به‌ جلوه‌ آغاز مي‌كند، بدين‌ گونه‌ زندگي‌ اجتماعي‌ بشر، گام‌ به‌ گام‌ و لحظه‌ به‌ لحظه‌ به‌ سوي‌ عقلاني‌ شدن‌ بيشتر، پيش‌ مي‌رود. تاريخ‌، داستاني‌ از اين‌ پيشرفت‌ است‌ كه‌ بشر در رهگذر آن‌ از خود، آگاه‌ مي‌شود. و همراه‌ با اين‌ خودآگاهي‌، آزادي‌ او نيز بيشتر مي‌گردد. پيشرفت‌ خود آگاهي‌ آزادي‌ غايت‌ تاريخ‌ است‌. به‌ عقيده‌ي‌ هگل‌ انسان‌ ابتدايي‌ نيز آزاد است‌ ولي‌ تفاوتش‌ با انسان‌ خردمند زمان‌ او، اين‌ است‌ كه‌ از آزادي‌ خود آگاه‌ نيست‌» (2) در برابر اين‌ عقيده‌، ياسپرس‌ فيلسوف‌ ديگر آلماني‌ نظريه‌ي‌ ديگري‌ را ابراز داشته‌ است‌. او معتقد است‌ كه‌ محور تاريخ‌ جهان‌، دوره‌اي‌ مي‌باشد كه‌ در حدود پانصد سال‌ پيش‌ از ميلاد مسيح‌ است‌. وي‌ مي‌گويد: در اين‌ دوره‌ بود كه‌ بزرگ‌ترين‌ و ژرف‌ترين‌ دگرگوني‌ در مسير تاريخ‌ روي‌ داد. در چين‌ كنفسيوس‌ و لائوتسه‌ به‌ دنيا آمدند، و همه‌ي‌ شعبه‌هاي‌ فلسفه‌ي‌ چين‌ پديدار شد. در هندوستان‌ اوپانيشادها به‌ وجود آمد و بودا پيدا شد. در ايران‌ زردشت‌ نظريه‌ي‌ خود را در نبرد خوب‌ و بد به‌ ميان‌ آورد. در فلسطين‌ پيامبراني‌ مانند الياس‌ و ارمياس‌ برخاستند. و يونان‌ هومررا پرورد. فيلسوفاني‌ چون‌ پارميندس‌ و هراكليت‌ و افلاطون‌ را به‌ بار آورد. و همچنين‌ تراژدي‌پردازان‌ بزرگ‌ و ارشميدس‌ را. (3) 

شيخ‌ مقتول‌: حكمت‌ عتيق‌، مهم‌ است‌
شهاب‌ الدين‌ سهروردي‌ از جمله‌ كساني‌ است‌ كه‌ براي‌ حكمت‌ عتيق‌ اهميّت‌ فراوان‌ قائل‌ شده‌ و حكماي‌ باستان‌ را در ادراك‌ حقيقت‌، مصيبت‌ دانسته‌ است‌. وي‌ حكمت‌ عتيق‌ را خميره‌ي‌ ازلي‌ خوانده‌ و آن‌ را علم‌ حقيقت‌ به‌ شمار آورده‌ است‌. خميره‌ي‌ ازلي‌ كه‌ در طينت‌ ظاهر و پاك‌ آدمي‌ است‌ همانند خورشيد از مشرق‌ حقيقت‌ طالع‌ مي‌شود، ولي‌ همان‌گونه‌ كه‌ به‌ مشرق‌ و مغرب‌ جغرافيايي‌ محدود نمي‌گردد، در مرزهاي‌ زمان‌ نيز محصور نمي‌ماند، به‌ همين‌ جهت‌ است‌ كه‌ سهروردي‌ به‌ همان‌ اندازه‌ كه‌ به‌ حكماي‌ قديم‌ مشرق‌ زمين‌ اهميّت‌ مي‌دهد به‌ حكماي‌ قديم‌ مغرب‌ زمين‌ نيز توجّه‌ مي‌نمايد. اين‌ فيلسوف‌ اشراقي‌ درباره‌ي‌ « نورطامس‌ » سخن‌ گفته‌ و معتقد است‌ آخرين‌ كسي‌ كه‌ در ميان‌ حكماي‌ قديم‌ يونان‌ به‌ درستي‌ از اين‌ نور خبر داده‌ است‌ فيلسوف‌ بزرگ‌ افلاطون‌ مي‌باشد. وي‌ سپس‌ گروهي‌ از حكماي‌ يونان‌ قديم‌ و ايران‌ باستان‌ را نام‌ مي‌برد كه‌ از خميره‌ي‌ ازلي‌ برخوردار بوده‌ و اين‌ خميره‌ از طريق‌ آنان‌ به‌ نسلهاي‌ بعد منتقل‌ گشته‌ است‌. در نظر سهروردي‌ خميره‌ي‌ فيثاغورسيان‌ به‌ ذالنّون‌ مصري‌ رسيده‌ و از او به‌ ابوسهل‌ شوشتري‌ و پيروانش‌ منتقل‌ گشته‌ است‌. امّا خميره‌ي‌ حكماي‌ فارس‌ كه‌ وي‌ آنان‌ را خسروانيّين‌ مي‌نامد از طريق‌ بايزيد بسطامي‌ به‌ منصور حّلاج‌ رسيده‌ و از طريق‌ منصور حّلاج‌ به‌ شيخ‌ ابوالحسن‌ خرقاني‌ و اتباعش‌ و اصل‌ گشته‌ است‌. 

خميره‌ از ازلي‌ نگاه‌ شيخ‌ اشراق‌
5-7- عبارت‌ سهروردي‌ در اين‌ باب‌ چنين‌ است‌:
و امّا انوار السّلوك‌ في‌ هذه‌ الأزمنة‌ القريبة‌ فخميرة‌ الفيثاغوريّين‌ وقعت‌ الي‌ اخي‌ اخميم‌ و منه‌ نزلت‌ الي‌ سيّار تسترو شيعته‌، و اما خميرة‌ الخسروانيّين‌ في‌ السلّوك‌ فهي‌ نازلة‌ الي‌ سيّار بسطام‌ و من‌ بعده‌ الي‌ فتي‌ بيضاء و من‌ بعدهم‌ الي‌ سيّار آمل‌ و خرقان‌». (4)
همان‌گونه‌ كه‌ در اين‌ عبارت‌ مشاهده‌ مي‌شود سهروردي‌ به‌ خميره‌ي‌ ازلي‌ و انوار سلوك‌ سخت‌ معتقد بوده‌ و به‌ دو جريان‌ متمايز نيز در اين‌ باب‌ اشاره‌ كرده‌ است‌. تمايز و تفاوت‌ ميان‌ اين‌ دو جريان‌ كه‌ يكي‌ از طريق‌ ذوالنون‌ مصري‌ به‌ سالكان‌ منتقل‌ گشته‌ و ديگري‌ از طريق‌ بايزيد بسطامي‌ به‌ نسلهاي‌ بعد رسيده‌ است‌، خود موضوع‌ يك‌ بررسي‌ دقيق‌ و جامع‌ الاطراف‌ مي‌باشد. كساني‌ كه‌ با آثار عرفا آشنايي‌ دارند به‌ خوبي‌ مي‌دانند كه‌ رنگ‌ و بوي‌ سخنان‌ شيخ‌ ابوالحسن‌ خرقاني‌ و شيخ‌ احمد غزالي‌ و عين‌القضاة‌ همداني‌ و خواجه‌ حافظ‌ شيرازي‌ و امثال‌ آنان‌ غير از رنگ‌ و بوي‌ كلمات‌ ذوالنّون‌ مصري‌ و جنيد بغدادي‌ و حتي‌ محّي‌الدين‌ عربي‌ مي‌باشد. گروهي‌ از عرفا تحت‌ تأثير جنيد بغدادي‌ بوده‌و مكتب‌ بغداد وابسته‌ مي‌باشند. گروهي‌ نيز از بايزيد بسطامي‌ اثر پذيرفته‌ و مكتب‌ خراسان‌ را به‌ وجود آورده‌اند. سهروردي‌ در مقام‌ بيان‌ خميره‌ي‌ حكمت‌ و ترسيم‌ خط‌ معرفت‌ چند تن‌ از وارثان‌ حكمت‌ و حاملان‌ معرفت‌ را در دوره‌ي‌اسلامي‌ نام‌ برده‌ كه‌ در زمره‌ي‌ فلاسفه‌ نبوده‌ و عنوان‌ فيلسوف‌ به‌ معني‌ مصطلح‌ كلمه‌ بر آنان‌ اطلاق‌ نمي‌گردد. 

فلسفه‌ و حكمت‌ از نگاه‌ شيخ‌ مقتول‌
5-8- با همه‌ي‌ اختلاف‌ نظرهايي‌ كه‌ در مورد معني‌ و ماهيّت‌ فلسفه‌ وجود دارد اشخاص‌ در يك‌ چيز كمتر ترديد كرده‌اند و آن‌ اين‌ است‌ كه‌: فلسفه‌ حاصل‌ عقل‌ بوده‌ و بشر نيز به‌ مدد عقل‌ مي‌تواند حقايق‌ و اعيان‌ اشياء را بشناسد. كساني‌ كه‌ سهروردي‌ آنان‌ را حاملان‌ خميره‌ي‌ حكمت‌ شناخته‌ و نامشان‌ را در آثار خود ذكر كرده‌، بيش‌ از آنكه‌ با استدلال‌ و برهان‌ عقلي‌ سر و كار داشته‌ باشند اهل‌ كشف‌ و شهود بوده‌ و با سّر باطن‌ و راز قلب‌ مأنوس‌ مي‌باشند. به‌ اين‌ ترتيب‌ مي‌توان‌ گفت‌، حكمت‌ در نظر سهروردي‌ با آنچه‌ بسياري‌ از فلاسفه‌ در اين‌ باب‌ گفته‌اند متفاوت‌ است‌. وي‌ در بسياري‌ موارد راجع‌ به‌ حكمت‌ سخن‌ گفته‌ و موضع‌ خويش‌ را در اين‌ باب‌ روشن‌ ساخته‌ است‌. 

وصيّتنامه‌ سهروردي‌ در آخر كتاب‌ « حكمة‌ الاشراق‌ » به‌ ثبت‌ رسيده‌ و ضمن‌ آن‌ ماهيّت‌ حكمت‌ و راه‌ و رسم‌ سلوك‌ فكري‌ و معنوي‌ در نظر وي‌ منعكس‌ گشته‌ است‌. در اين‌ وصيّتنامه‌ي‌ حفظ‌ او امر و ترك‌ نواهي‌ خداوند و همچنين‌ توجّه‌ تّام‌ به‌ نورالانوار و دوري‌ جستن‌ از آنچه‌ بي‌معني‌ است‌- چه‌ در گفتار چه‌ در كردار، - به‌ علاوه‌ قطع‌ هرگونه‌ خاطره‌ي‌ شيطاني‌ مورد تأكيد قرار گرفته‌ است‌

ادامه دارد............